معرفی وبلاگ
ای غریب سامراء دستم بگیر.....
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 34953
تعداد نوشته ها : 33
تعداد نظرات : 5
دعای فرج

.

.

Rss
طراح قالب

در سالي كه قحطي بيداد كرده بود و مردم همه زانوي غم به بغل گرفته بودند مردي از كوچه اي مي گذشت كه غلامي را ديد كه بسيار شادمان و خوشحال است 
به او گفت چه طور در چنين وضعي ميخندي و شادي مي كني ؟
جواب داد كه من غلام اربابي هستم كه چندين گله و رمه دارد و تا وقتي براي او كار ميكنم در هر حالي روزي مرا ميدهد پس چرا غمگين باشم در حالي كه به او اعتماد دارم ؟

از آنجا كه آن مرد از عرفاي بزرگ ايران بود و چشمها يش را شسته بود و جور ديگرميديد گفت از خودم شرم كردم كه غلام به اربابي با چند گوسفند توكل كرده و غم به دل راه نمي دهد و من خدايي دارم كه مالك تمام دنياست و نگران روزي هستم !!!!!!!!!!!    

 خداي من


شنبه 1392/4/1 8:1 بعد از ظهر
X